در خـزان روح بهـاری جـاریسـت...!
چشـم دل را بـگشـای
سینـه از زنـگ کـدورت بـزدای
و در آن آینـه پـاک ببیـن
در تـن سبـز درخـت
در دل سبـز زمیـن
روی هـر بـرگ به خـاک افتـاده
زنـدگـی مـی جـوشـد...
![]()
نوشته شده توسط پسرک پاییزی در جمعه 14 تیر1387 ساعت 9:23 موضوع پاییز نامه | لینک ثابت
به مناسبت فرا رسیدن ایام فاطمیه (س)

تو را فاطمـه می خوانم، ای بریده از تمام بدیها که وجودت آیینه ای است پاک شده
از زنگارهای غبار. ای تصویر روشنایی ها! ای پاک ترین آبها، بی ذره ای گرد و
کدورت، و ای زلال محض و شفافیت مطلق! تو را زهرا می گویم که خورشیدوار
بر وسیع ترین افق آسمان می درخشی، بی آنکه غروبی برای تو باشد. تو را مبارکه
می سرایم که آواز برکت و کرامتت موج وار اقیانوس هفت آسمان را به تلاطم
می آورد. تو را راضیه می خوانم که میان موج مصیبت ها و سختی ها ایستاده ای
و قایق زندگیت همواره بر راستای رضای پروردگارت حرکت کرد. اگر چه راه
جزیزه ای که تو به سویش می رفتی موج خیز بود و طوفان زا، اما زورق تو محکم
تر از آن بود که تن به خشم دریای حقیر بسپارد. تو را طاهره می نامم که ناب تر
از شبنم های صبحگاهی بر گلبرگ تاریخ نشسته ای و پاک تر از همه بوستان های
بهشت و زلال تر از کوثری.
چگونه زبان با واژه های محدود، وجود بی انتهای تو را بسراید؟ ببخش بانو که
بضاعتم اندک است و معرفتم محدود. امشب به وعده گاه نخستین باز می گردی آنجا
پدر به اشتیاق در انتظار توست و ملائکه، بهشت را به نام تو آذین بسته اند.
اما بانو! اینجا علـی که داغ تو ذوالفقار صبرش را شکسته است، هر صبح انتظار
ابن ملجم را می کشد....
فراق فاطمه را بوتراب باور کرد دمی که چوبه تابوت را به شانه گرفت

نوشته شده توسط پسرک پاییزی در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 ساعت 10:5 موضوع مناسبت ها | لینک ثابت
آهـای!!!
مـی شـود کمـی کنـار بـرویـد؟؟؟
کـفشـدوزکـی دارد اینجـا
قـدم مـی زنــد
در کـوچـه هـای پـاییـــز...

نوشته شده توسط پسرک پاییزی در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت 12:28 موضوع پاییز نامه | لینک ثابت
آسمـانـش را گـرفتـه تنـگ در آغـوش
ابـر؛ با آن پـوستیـن سـرد نمنـاکش
بـاغ بـی بـرگـی،
روز و شـب تنهـاسـت
با سکـوت پـاک غمنـاکـش.
سـاز او باران، سـرودش بـاد
جامـه اش شـولای عـریـانـیست
ور جـزاینـش جـامـه ای بایـد
بافتـه بـس شعلـه زرتـار پـودش بـاد
گـو بـرویـد ، هـرچـه در هـر جـا کـه خـواهـد ، یا نمـی خـواهـد
بـاغبـان و رهگـذاری نیست
بـاغ نـومیـدان ،
چشـم در راه بهـاری نیسـت
گـر زچشمـش پـرتـو گـرمی نمی تابد ،
ور بـرویش بـرگ لبخنـدی نمی رویـد ؛
بـاغ بی بـرگی کـه می گویـد کـه زیبـا نیست ؟
داستـان ار میـوه های سـر به گـردونسـای اینـک خفتـه در تـابـوت پسـت خـاک می گویـد .
باغ بی بـرگی
خنـده اش خـونیست اشـک آمیـز
جـاودان بـر اسـب یـال افشـان زردش می چمـد در آن
پـادشـاه فصلهـا ،
" مهـدی اخـوان ثالـث "

نوشته شده توسط پسرک پاییزی در سه شنبه 13 فروردین1387 ساعت 10:4 موضوع پاییز نامه | لینک ثابت
فرارسيدن ايام سوگواري سرور و سالار شهيدان، حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) تسليت باد

كربلا نام حك شده بر پيشاني حادثه اي سـرخ است كه تيغ و عشق در مـدار شورشي شگفت
فراخوان عاشقي دادند و عاشقان در والائي اين حضور، با حنجري به حجم رشادت پنجره اي به خلوت خدا گشودند.
نام كربلا ناهيد است و از دريچه آن مي توان بوي حماسه شنيد. كربلا فصل وصل است، كربلا خيمه اي است افراشتـه از شعبان تا عاشورا. حسين پيامبر ابدي همه شيدايان، كه روشني را بر دل خاموشان نازل كرد .
كربلا تنها محوطه عاشوراي سال 61 هجري نيست بلكه « كل ارض كربلا» و عاشورا تنها فرزند كربلا نيست بلكه « كل يوم عاشورا». كربلا يك خاك نيست كه تاريخ سرخ ترين فصل زمين و جغرافياي اندوه پيامبران است.
تقويم سرخ كربلا ياد آور عاشورا، اسارت و اربعين است. روز شمار اشك است و دل، خون است و تشنگي، تشنگي است و وصال. كربلا نردبان رسيدن است، قرارگاه عاشقان است، ميعاد دل و ميقات جان است. كربلا فصل خون و گريه بر شرمناكي آزادي و آزادگي است و اينك با دلي حزن آلود و چشمي اشكبار از تو اي خداي حسين ( ع) مي خواهيم ما راجرعه نوش شريعه كربلا كن كه ما عاشق حسينيم.

نوشته شده توسط پسرک پاییزی در چهارشنبه 19 دی1386 ساعت 13:50 موضوع مناسبت ها | لینک ثابت
من از تبار پاييـزم
از تبار برگ هاي زرد
از تبار شاخه هاي خشك
از تبار مرگ سبـزي ها
از تبار عشق ...
اين منم !!!
از تبار كوچ پرستوها
از تبار كوچه هاي طلايي
از تبار هياهوي كودكان مدرسـه
از تبار تند باد حادثه
من ،
نه از تبار بارانم،
نه از تبار برف
من از تبار پاييـزم
هر چند مرا
به زمستان نسبت مي دهند ...
![]()
نوشته شده توسط پسرک پاییزی در جمعه 7 دی1386 ساعت 7:10 موضوع پاییز نامه | لینک ثابت
پاييز را چه كسي مي فهمد !!؟؟
جز شاخه هاي دل شكسته زرين برگ
جز بادهاي وحشي آبانماه
جز رقص برگهاي خسته و فرسوده
در زير پاي رهگذران سنگين دل
پاييز را چه كسي مي فهمد !!؟؟
جز خاك اينك شاه ثروتمند
جز عشق هاي به آخر رسيده ما آدمها ...
پاييز را پاييز مي فهمد...!!!

نوشته شده توسط پسرک پاییزی در دوشنبه 12 آذر1386 ساعت 19:0 موضوع پاییز نامه | لینک ثابت
تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پایيزی
تو بي برگي و من هم چون تو بي برگم
چو مي پيچد ميان شاخه هايت هوي هوي باد ـ
به گوشم از درختان هاي هاي گريه مي آيد
مرا هم گريه ميبايد ـ
مرا هم گريه ميشايد
كلاغي چون ميان شاخه هاي خشك تو فرياد بردارد
بخود گويم كلاغك در عزاي باغ عريان تعزيت خوان است
و در سوك بزرگ باغ، گريان است
* * *
بهنگام غروب تلخ و دلگيرت ـ
كه انگشتان خشك نارون را دختر خورشيد ميبوسد
و باغ زرد را بدرود ميگويد ـ
دّوّد در خاطرم يادي سيه چون دود ـ
بياد آرم كه: با « مادر » مرا وقتي وداع جاوداني بود
و همراه نگاه ما ـ
غمين اشك جدایي بود و رنج بوسه بدرود .
* * *
تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پایيزي !
دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهي مانده ـ
و دست بينواي شاخه هايت خالي از برگ است
تنت در پنجه مرگ است
مرا هم برگ و باري نيست
ز هر عشقي تهي ماندم
نگاهم در نگاه گرم ياري نيست.
* * *
تو از اين باد پائيزي دلت سرد است ـ
و طفل برگها را پيش چشمت تير باران ميكند پایيز
كه از هر سو چو پولكهاي زرد از شاخه ميريزند
تو ميماني و عرياني
تو ميماني و حيراني .
* * *
الا اي باغ پایيزي
دل من هم دلي سرد است
و طفل برگهاي آرزويم را
دست نااميدي تير باران ميكند پایيز
ولي پایيز من پایيز اندوه است ـ
دلم لبريز اندوه است .
چنان زرينه پولكهاي تو كز جنبش هر باد ميبارد ـ
مرا برگ نشاط از شاخه ميريزد
نگاه جانپناهي نيست ـ
كه از لبهاي من لبخند پيروزي بر انگيزد
* * *

نوشته شده توسط پسرک پاییزی در جمعه 11 آبان1386 ساعت 11:8 موضوع پاییز نامه | لینک ثابت
رمضان، چه زيبا در محفلمان آشيان كرده بودي و چه مهربان با دل ما خو گرفته بودي. فاخرترين
گنجينه هاي عالم را بر دامانمان نهادي و شيرين ترين شهدهاي جانبخش را بر كاممان نشاندي و اينك كه
برق زمان جهيد و صاحب حرم خوان كرم ناگشوده برچيد و ضيافت نوربارمان به سر رسيد، با تو بدرود
مي گوييم. اما گرانباري جداييت تاب از دلمان ميبرد و چنگال هجرانت حنجرمان مي درد.
رمضان، چه آهسته و لطيف بر ما وزيدي و جانمان را در نرماي مهرباني هايت نوازيدي و اينك چه سوزمندانه
از ميان ما ميگذري و نسيم عبورت از ساز وجودمان ناله برمي انگيزد و بر دلمان شراره ميريزد. از آن
روز كه به استقبالت آمديم و از آسمانها جستجويت كرديم و يافتيم، نهال هلالت را در افق دلمان كاشتيم و
هر روز با اشك ديده و سوز دل پرورانديم و ماهتاب حضورت، فراخناي جان و جهانمان را برافروخت.
اما چه زود زمين و آسمان پلك ها از پس هم نهادند و طراوت حضورت را از افق دلمان زدودند و ما را در
سوز و حسرت جداييت نشاندند. رمضان، تو ميروي و اكنون كه نگاه اشكبار ما در امتداد جدايي تو جاريست،
نزديك است كه با رفتنت جان از وجودمان بيرون شود. رمضان، اي ماه عزيز! اي ماه ميهماني خدا! تو پاي
از ميان ما برمي كشي و اندوه و هراس بر جانمان مي نشاني.
تو مي روي و ما را با سنگيني عهد و پيمانت تنها مي گذاري. تو مي روي و نمي دانيم اندوهناك دوريت
باشيم يا هراسناك حفظ امانت حرمتت. رمضان تو مي روي و.....
خداحافظ اي آنكه آسماني ترين معناها را در شريان لحظه هايمان جاري كردي.
خداحافظ اي كه در تو پرنده آرزوها به اوج آسمان سر ساييد.
خدا حافظ اي ماه ميهماني خدا، اي ماه عزيز.
خداحافظ اي رمضان....
نوشته شده توسط پسرک پاییزی در چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 3:45 موضوع مناسبت ها | لینک ثابت
" فزْت’ وَ رَبِ الْكعْبه "
نوزدهم رمضان، سالروز ضربت خوردن مولاي متقيان، امير مؤمنان، حضرت علي ( عليه السلام) تسليت باد.

تا صورت و پيوند جهان بود، علي بود تا نقش زمين بود و زمان بود، علي بود
آن قلعه گشايي كه در قلعه خيبـــــــــر بر كند به يك حمله و بگشود، علـــي بود
آن شير دلاور كه زبهر طمع نفــــــس بر خوان جهان پنجه نيالود، علــــــي بود
مسجود ملايك كه شد آدم به علي شـد آدم چو يكي قبله و مسجود، علـــــــي بود
آن عارف سجاد كه خاك درش از قدر بر كنگره عرش بيفزود، علـــــــــــــي بود
موسي و عصا و يد بيضا و نبـــــــوت در مصر به فرعون كه بنمود، علـــي بود
چندانكه در آفاق نظر كردم و ديــــــدم از روي يقين بر همه موجود، علــــي بود
خاتم كه در انگشت سليمان نبــي بود آن نور خدايي كه بر او بود، علـــــــي بود
آن شاه سرافراز كه اندر شب معراج با احمد مختار يكي بود، علـــــــــــــــي بود
اين كفر نباشد سخن كفر نه اين است تا هست علي باشد و تا بود، علـــــــي بود
* * * *

نوشته شده توسط پسرک پاییزی در دوشنبه 9 مهر1386 ساعت 16:24 موضوع مناسبت ها | لینک ثابت
درباره وبلاگ

ابتداي كوچه ايستاده بود و به برگهاي سبز درختان نگاه ميكرد، او به ناچار بايد از اين كوچه عبور ميكرد... شروع كرد به رفتن، رنگ از روي درختان پريد همه ميلرزيدند... و او به انتهاي كوچه رسيد، از پشت سرش صداي ناله مي آمد؛ ايستاد نگاهي به كوچه انداخت؛ اين برگها بودند كه زير پاي رهگذران ناله ميكردند... اشك از چشمانش سرازير شد؛
آری پاییز نیز می گرید...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
شب عاشقان بیدل
خانه دوست کجاست؟
اشک پاییز
سایت رسمی حسام الدین سراج
زنجره شعر
فریاد دلتنگیهام
دختــر پاییــزی
شبی بارانی
چیستا! همین
دختر پاییز... پاییز زیبا
دختر پاییز***حرفی از دل
چیز چیز چیز
پاییـز ــ غروب ــ باران
عاشقانه ی رها پاییزان
دلتنگی های پاییزی
نوشته های پیشین
هفته دوم تیر 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته سوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
طراح قالب
POWERED BY
قالب و كدهاي جاوا >